«استفان میروکس» یک مرد جوان خجالتی است که بعد از مرگ پدرش از مکزیک به پاریس نقل مکان می کند تا نزدیک مادرش باشد. او در آنجا عاشق دختر همسایه اش می شود که «استفانی» نام دارد. به دست آوردن این دختر برای او کار بسیار دشواری است، همین امر باعث میشود او برای فرار از مشکلاتش به دنیای رویاهایش پناه ببرد...
درامفانتزیکمدی
درس مهمی هم بهمون میداد این که آینده را اگر کسی میدونست چیه پس اون آینده دیگه اتفاق نمی افتاد و همواره در ترس و اضطراب از آینده به سر می بردیم پس در زمانی که زندگی می کنیم باید فرصتی که در اختیار داریم را غنیمت بشمریم و به فکر آینده و اتفاقاتی که هنوز نیفتادند نباشیم....